(medjai) مدجای کلمه ایست عبری که به محافظان و سربازان فراعنه اطلاق می شده در این وبلاگ سعی شده که تمام مسایل راجب به باستانشناسی و مکانهای تاریخی مطرح شود ضمنا برای اطلاع از به روز شدن در خبرنامه عضو شوید .


یونان سرزمین اسطوره ها_2

 Copy_of_232551172_4f1f02d97b.jpg

با سلام خدمت دوستان عزيز اميدوارم که موفق باشيد چند روز پيش در اخبار اعلام کرد که دولت مصر براي دومين بار پيکر موميايي " توت عنخ آمون " فرعون سلسله هجدهم را به نمايش گذاشته است در پي درج اين خبر در رسانه ها سيل جهانگردان و باستانشناسان عازم مصر شدند حالا سئوال اينجاست ما با داشتن اين همه آثار باستاني چرا نبايد از انها بهره برداري صحيح در راه جذب جهانگردان کنيم آيا ايران کشور کوچکي در برابر تمدنهاست يا مشکل جاي ديگريست ؟ در قسمت اول " يونان سرزمين اسطوره ها" گفتيم که هومر شاعر نابيناي يونان درباره حماسه ايلياد داستانهايي نوشت که همه مردم جهان بر اين باور بودند که همه اينها افسانه اي بيش نيست و همه ساخته انديشه تواناي هومر است ولي " هاينريش شليمان " بر اين گفته ها هيچ اعتقادي نداشت ...

تروا _ 2

هاينريش شليمان از همان کودکي بر اين باور بود که داستاني چنين زيبا نمي تواند سراسر غير واقعي و ساخته و پرداخته يک نفر باشد . پدر او که تنها معلم مدرسه دهکده بود ، وقتي شگفتي فرزند خود را نسبت به افسانه ايلياد ديد ، با لبخند مهر آميزي گفت : " اين افسانه را با آنکه بسيار دلنشين و گيراست ، نبايد جدي گرفت . "
هاينريش همانطور که بزرگتر مي شد ، آرزو مي کرد که روزي برسد تا او بتواند به مکاني که شهر ترواي باستاني قرار دارد ، برود و در ساحلي قدم بگذارد که روزگاري سرداران يوناني و تروا در ان نبرد کردند . او که در آرزو ديدن سرزمينهاي دور بود ، در جواني ، با سري پرشور و روحيه اي اميدوار ، از روستاي خود بيرون آمد و ملوان کشتي شد . دست سرنوشت حوادث بسياري براي او رقم زد . طي چند سال دريانوردي ، کشتي هاينريش گرفتار طوفانهاي سختي شد و دوبار در هم شکست . اما هر دو بار ، او او به شکلي معجزه آسا از مرگ نجات يافت . يک بار نيز از زلزله هولناک شهر سانفرانسيسکو جان سالم به در برد . او بعدها به عربستان رفت تا مکه را ديده و آئين مسلمانان را از نزديک تماشا کند .

 Copy_of_Heinrich20Schliemann.jpg

هاينريش در همه حال از مطالعه و تحقيق باز نمي ماند . رفته رفته چندين زبان ، از جمله يوناني را فرا گرفت . در سن 46 سالگي موفق شد براي نخستين بار به سرزمين آرزوهاي خود ، يعني يونان قدم بگذارد ، به سرزميني که افسانه ايلياد آغاز شد و دامنه آن به ساحل تروا کيده شد .
هاينريش هميشه از خود مي پرسيد که ساحل تروا کجاست ؟
با کمي مطالعه و انگاه پرس و جو از سالخوردگان محل ، دريافت که تروا مرکز ناحيه " تروآس " در منطقه " داردانوس " بوده که تنگه " داردانل " نيز از همين نام گرفته شده است . بنابراين ، دريافت که پاسخ پرسشهايش را بايد در ان سوي درياي اژه و در خاک ترکيه ، يعني در ساحل داردانل بيابد.
به فاصله ده کيلو متر از مدخل تنگه داردانل ، دهکده اي کوچک اما بسيار قديمي به نام بونارباشي قرار دارد . ، ايا اين دهکده همان تروا نيست ؟
هاينريش افسانه ايلياد را به خاطر آورد . به گفته هومر در اين افسانه ، قلعه تروا در وسط يک دشت بزرگ بنا شده و فاصله آ ن از دريا چنان بود که يک جنگجوي يوناني مي توانست در يک روز ، چند بار ميان لشکر گاه و کشتيهاي لنگر انداخته در ساحل رفت و آمد کند . هاينريش محاسبه کرد که اگر بورنارباي همان ترواي باستان باشد ، يونانيان بايد روزي 50 کيلومتر ميان لشکرگاه و ساحل رفت و آمد کرده باشند و چنين کاري به سادگي ممکن نبود . بنابراين ، تروا بايد در جايي باشد نزديکتر از بورنارباشي به دريا .
با کمي تحقيق ، هاينريش متوجه شد در ان حوالي تپه اي هست که اهالي ان محل ان را " حصارليق " مي نامند . فاصله حصار ليق از دريا حدود دو ساعت پياده روي بود و ديوارهاي مخروبه و تخته سنگهاي بزرگ و کوچک ان منطقه ، از وجود يک مکان تاريخي حکايت مي کرد .
هاينريش بر ان شد که دست از تجارت و بازرگاني و مسافرت به اين سو و انسوي جهان بردارد و همه ثروت و تجربه خود را صرف کاوش و حفاري در ان منطقه کند . پس ، گروهي کارگر به استخدام هاينريش در آمدند و عمليات خاک برداري آغاز شد . اين واقعه در سال 1870 ميلادي اتفاق افتاد .
دو سال از حفاري گذشت . در اين مدت با انکه برخي ابزار فلزي ، ظروف سفالي و سنگي کشف شد ، اما هيچ نشانه و دليلي که ثابت کند ، تپه حصارليق همان ترواي باستانيست ، بدست نيامد . در اين زمان ، هاينريش به 50 سالگي رسيده بود  هاينريش چون دلبستگي شديدي به يونان و تمدن باستاني ان داشت ، همسر خود را از يونان برگزيده بود ، که او نيز زني بود شيفته تمدنهاي باستاني و کاوش در فرهنگ گذشتگان .

 Copy_of_horse.jpg

اين زوج جستجوگر ، با اميدواري بسيار به حفاري در تپه حصارليق ادامه مي دادند . هاينريش اطمينان داشت که هر چه هست ، در زير انبوه خاک و سنگي است که از قرنها قبل در ان منطقه روي هم انباشته شده بود .
او عمليات خاکبرداري را به کمک همسر خود ، در منطقه اي وسيع ادامه داد و هدايت کرد . در ان ايام ، هنوز يوه خاکبرداري از مکانهاي تاريخي به شکل امروز و به صورت علمي و اصولي نبود و ابزارهاي خاص خود را نداشت . علاوه بر اين ، هاينريش نيز در اين ضمينه تازه کار و ناآشنا بود و فقط از افسانه ايلياد و اشعار هومر الهام مي گرفت >.
کارگران با وسايل ابتدايي و ناقص خود ، خاکهاي برداشته شده و کلنگ خورده را در کيسه مي کردند و بر گاريهايي که با شتر يا گاو کشيده مي شدند ، به محلي دور تر مي بردند . چشم هاينريش پيوسته به دنبال ديوار سنگي عظيمي بود که از برج و باروي شهر تروا حکايت کند . اما هيچ نشانه اي نبود . نه ستوني ، نه سنگي ، نه دروازه شکسته اي و نه شمشير و سپري ، هر چه بود ، خاک بود و خاشاک و چيزي کم ارزش و بي نشان .
با سپري شدن يکسال ديگر از عمليات خاکبرداري ، لايه اي ضخيم از خاک و سنگ در منطقه اي وسيع از تپه حصارليق برداشته شد . از روي انواع ابزارها و لوازم کشف شده ، به تدريج به اين نتيجه رسيدند که طي قرنها و هزاره ها ، چندين بار در اين منطقه ويراني و اتش سوزي رخ داده است و هربار نسلهاي بعدي دوباره ب ان شهري تازه ساخت اند .
هاينريش مصمم بود به کمک کارگران خود ، انقدر خاک و سنگ از روي تپه حصارليق بردارد که سرانجام به شهر آرزوهاي خود ، يعني " تروا " برسد . شبها که همه جا را سکوت و آرامش فرا مي گرفت ،او مانند اشباح در ويرانه ها قدم مي زد و افسانه ايلياد را زمزمه مي کرد و از خود مي پرسيد : " کجاست ان شکوه و عظمتي که هومر از شهر طلايي تروا بازگو کرده بود ؟ چرا هيچ نشاني از ديوارهاي عظيم قلعه تروا نيست ؟پنج ماه ديگر سپري شد ، باز هم کاوش ها به نتيجه قابل توجهي نرسيد . هاينريش در يادداشهاي روزانه خود نوشت : " من حتي اگر به چيزي دست نيابم ، باز هم خوشحالم . زيرا که عمر و ثرت خود را وقف زنده نگه داشتن روياهاي کودکيم کرده ام . پس، تا وقتي که زنده ام ، نا اميد نخواهم شد و به کار خود ادامه خواهم داد .  ( قسمت _دوم ) ادامه دارد ...

 Copy_of_background1.jpg

نوشته :meraj marjani  برگرفته از کتاب کاوش در گذشته نوشته هوشنگ فتحي
بادامه مطلب توجه کنيد ....



   ادامه مطلب...